◀ 목록으로

[거래전필독‼️사기주의하세요_KLS4989_bliss892] 상세 모니터링

💬 채팅 기록 (실시간 API 연동 중...)
👤 @kls4989_bliss892
در امتداد خیابان به سمت خانه پیش میرفتم گرمای هوا کلافه ام کرده بود و دلم میخواست زودتر به خانه برسم، با اینکه اواسط فصل بهار بود ، خورشید طوری زمین را گرم کرده بود که گویی تابستان به میهمانی بهار آمده، خیابان خلوت بود و سکوتش را صدای ماشینهایی که تک و توک در حال عبور بودند میشکست، به ساختمان که رسیدم یادم آمد کلید را در خانه جا گذاشته ام کمی جلوی در پارکینگ و در ورودی قدم زدم و سپس دستم را روی کلید زنگ فشردم و لحظه ای بعد در باز شد، وارد ساختمان بزرگ و خوش تراشی که صاحبش پدرخوانده ام بود شدم، راه پله را بالا رفتم و مقابل اولین درب ورودی که آنطرفش سالن پذیرایی بزرگی بود ایستادم دستگیره را فشردم و با نگاهی گذرا به سالن و گلخانه ی زیبای مادر به سمت راه پله ی مارپیچی که به طبقه ی بالا میرسید در حرکت شدم، بعد از طی کردن پله ها در حالی که از خستگی نفس نفس میزدم به در ورودی خانه رسیدم و وارد شدم، یک پذیرایی بزرگ که کفش را پارکتهایی با طرح چوب پوشانده بود و نمای خانه به کل طرحی چوبی داشت، مادرم که تا آن لحظه در آشپزخانه مشغول دستمال کردن میز و کابینتهایش بود با دیدن من کنار ورودی آشپزخانه تکیه داد و با اخمی مصنوعی گفت : -کجا بودی تا حالا؟ در حالی که مقنعه ام را از سرم بر میداشتم گفتم : -مامان جون گفته بودم که میرم پیش سپیده دیرتر میام. (سپیده علاوه بر دوست صمیمی ام دختر دایی ام بود ) همینطور که به سمتم می آمد چشمان مخمور و سیاهش را که سپیده همیشه میگفت فتوکپی خودم است به من دوخت وگفت : -مگه نگفته بودم زود برگرد، تو که خودت میدونی ناصر خوشش نمیاد تو زیاد بری بیرون. همینطور که به سمت اتاقم میرفتم معترضانه گفتم : -مامان، من شاید ماهی دو دفعه برم پیش همین سپیده، این به نظر شما خیلیه، در ضمن ناصرم، دیگه داره زیاد به من گیر میده. وارد اتاقم شدم صدای مادر که پشت سرم وارد اتاق شده بود را میشنیدم -خجالت بکش، اون جای پدرته. پوزخندی زدم و گفتم : -بس کن مامان، کدوم پدر؟ مادرم با عصبانیت اتاق را ترک کرد، جلوتر رفتم و در را پشت سرش بستم. خسته بودم، خودم را روی تخت رها کردم و نفهمیدم چطور خوابم برد، طرفهای عصر با صدای مادرم از خواب پریدم. -پاشو پاشو ببینم. نیم خیز در جایم نشستم و با چشمان نیمه باز نگاهش کردم و گفتم : -چی شده مامان؟ -پاشویه دستی به سروشکل اتاقت بکش مرتب کن، امشب قراره مهمون بیاد. نگاهم را درون اتاق چرخاندم و گفتم : -مرتبه که. چشم غره ای رفت و سپس اتاق را ترک کرد،بلند شدم و تخت را درست کردم و از اتاق خارج شدم، مادرم در آشپزخانه بود، در حالی که به سمتش میرفتم گفتم : -حالا کی هست مهمونمون؟ در حالی که ظرف هایش را از آبچکان جمع میکرد گفت : -داییت اینا. -ناصر میدونه دایی اینا میان؟ -آره بهش گفتم. -کمک نمیخوای مامان؟ -نه برو به کارای خودت برس. از اینکه دایی اینها می آمدند و دوباره سپیده را میدیدم خوشحال و شادمان به اتاقم برگشتم.
11:15
👤 @kls4989_bliss892
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم او می رود و هر قدمش لاله و نسرین ما سنگ تر از قبل همانیم که بودیم ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست از غیرتمان بود ، نوشتند حسودیم جو گندمی از داغ غمش تار به تاریم در حسرت پیراهن او پود به پودیم پیگیر پریشانی ما دیر به دیر است دلتنگ به یک خنده ی او زود به زودیم بر سقف اگر رستن قندیل فراز است ما نیز همانیم ، فرازیم و فرودیم یک روز میاید و بماند که چه دیر است روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم بعد از تو اگر هم کسی آمد به سراغم آمد ببرد آنچه ز تو تازه سرودیم #حامد_عسکری
11:17
👤 @kls4989_bliss892
بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها بیا ای امن، ای سرسبز، ای انبوه عطر آگین بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری که می رقصد – اگر چه – روی قلیان ها و قلک ها تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها کنار رود، دستت توی دستم، شب،خدای من ! شکــــوه خنده ای تــــو، سکوت جیر جیرک ها مرا بـــی تاب می خواهند، مثل کودکی هامان تو مامان، من پدر، فرزندهامان هم عروسک ها تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند همیشه شاعرانی مثل من، از پشت عینک ها #حامد_عسکری
11:57
👤 @kls4989_bliss892
نه فانوسی کنارِ لحظه های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده  فقط اندوه می گیرد ،سراغی از غریبی مان همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده بپرس از پیشگو های قدیمی این معما را  چقدر از روزهای مثلِ زهر مارمان مانده چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته  چقدر از داغ های بر جگر بسیارمان مانده  سزای خواندن ازعشق است ،درگوش کرِ جنگل اگر که قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده تو تقدیر منی ای عشق، اماعقل می گوید: بیا بگذر ز تقصیرت همین یک کارمان مانده! #حامد_عسکری
14:06
👤 @kls4989_bliss892
لحظه ی ديدار نزديك است باز من ديوانه ام، مستم باز مي لرزد، دلم، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم! هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ! هاي! نپريشي صفاي زلفکم را، دست! آبرويم را نريزي، دل! ای نخورده مست ! لحظه ديدار نزديك است...! #مهدی_اخوان_ثالث
14:06
👤 @kls4989_bliss892
پسرک در حالی ک آستین لباسش رو تا میزد گفت: -به هر حال حاضرم، هر خسارتی که شما بگین بپردازم و این... سپیده وسط حرفش گفت : -زحمتتون میشه آخه،سوار یه ماشین مدل بالا شدی و تو خیابون افتادی و تن مردم و میلرزونی و فکر کردی خسارت هرچیزی رو میشه پرداخت، چون پول داری فکرکردی همه چی رو میشه باهاش خرید،لازم نیست خسارت بدی بدو برو دیرت نشه عجله داشتی! چُرتکتم بزار جیبت. از آن ماجرا دو سالی گذشت و ما وارد دانشگاه شده بودیم، منو سپیده هردو مدیریت صنایع میخواندیم، در دانشکده پسری بود که خیلی به نظر من و سپیده آشنا می آمد او هم خیلی به ما نگاه میکرد، که بعدها فهمیدیم او همانیست که روزی نزدیک بود با ماشینش زیرمان بگیرد. در تریای دانشگاه نشسته بودیم که متوجه شدیم آن پسر هم دارد به سمت ما می آید، یک صندلی را عقب کشید و سر میز ما نشست. -سلام، معذرت میخوام که بدون اجازه نشستم سر میزتون. سپیده نگاه میشی اش را به او دوخت و گفت : -خواهش میکنم راحت باشین، اصلا بفرمایید سر جای بنده بشینید. سام گویی که متوجه طعنه ی سپیده نشد بی توجه به حرف سپیده رو به من گفت : -من سام، هستم راستش اگه یادتون باشه قبلا ما همدیگرو دیدیم. سپیده یه دفعه گفت : -آهان یادم اومد کجا دیدمتون، شما همونی هستی که نزدیک بود بفرستتمون دیار باقی. سام یه خنده ی بلند کرد و گفت : -بله واقعا متاسفم که منو اینجوری به یاد دارین. بعد رو به من گفت : -میتونم اسمتون و بپرسم. سپیده جواب داد -خیلی خوشحالیم از آشناییتون آقای سام. این را گفت و از جایش بلند شد و با هم از تریا خارج شدیم. از آن روز تا یک هفته سام به هر بهانه ای که بود سر راهمان سبز میشد اسم و فامیلم را هم نمیدانم از کجا اما فهمیده بود ، مرتب سعی داشت با من هم صحبت شود، تا اینکه یک روز زمانی که از دانشگاه خارج میشدم جلوی راهم را گرفت و خواست دعوتش را به کافی شاپ بپذیرم با مخالفتم که رو به رو شد گفت : -پس مجبورم همینجا از شما خواستگاری کنم. با تعجب فقط نگاهش کردم. -به پیشنهادم فکر کنید خانوم عدل. این را گفت و رفت، آن روز تا به خانه رسیدم تمام فکرم مشغول حرفهایش بود اما نیازی به فکر کردن نداشتم من به هیچ عنوان نمیتوانستم سام را حتی برای لحظه ای در دانشگاه تحمل کنم چه برسد به اینکه بخواهم با او ازدواج کنم،رفتارهایش برایم عجیب بود چه زود هم به فکر خواستگاری افتاده بود رفتارهایش به صورت غریبی برایم مشکوک بود. بعد از اینکه جواب منفی ام را هم شنید باز هم ول کن نبود راه دانشگاه تا به خانه را تعقیبم میکرد دیگر کلافه شده بودم، تا اینکه برای خواستگاری با پدر و مادرش که البته مشکوک بودم به اینکه واقعا پدر و مادرش باشند یک شب سرزده به خانه مان آمدند. ناصر از اینکه آنها بدون خبر آمده بودند خیلی عصبانی بود و همه اش را از چشم من می دید،
16:52
👤 @kls4989_bliss892
منو بگیر از این روزای در به در از این روزا از این شبای بی ثمر منو ببر به خاطرات رفتمون روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد خیابونا غریب و غم گرفته ان کجا برم چرا نمیرسم به تو کجایی پس چرا نمیرسی به من حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه کی عاشقونه مینویسه اسمتو بدون من هزار سال دیگه ام بدون کسی نمی شکنه طلسمتو چقدر حرف مونده و نمیشنوی چقدر راه مونده و نمیکشم ببین کجای قصه پس زدی منو محاله بی پناه تر از این بشم غریبگی نکن دلم غریبه نیست همونه که برات ستاره چیده بود بگو که یادته بگو که یادته همون که گفتی از خدا رسیده بود تو شونت و نمی سپری به هق هقم نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم نه تو دیگه برام اون عشق سابقی نه من دیگه برات گل شقایقم
21:39
👤 @kls4989_bliss892
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود که درین بزم بگردید و دل شیدا برد خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام با برافروخته رویی که قرار از ما برد همه یاران به سر راه تو بودیم ولی غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد
11:22
👤 @kls4989_bliss892
"دخترانه" لعنت به من،به شعر وُ به این عاشقانه ها لعنت به رژ،به صورتی وُ دخترانه ها بعد از تو گیسوان من وُ دستِ سردِ تیغ؛ باید رها شوم از تو وُ از این نشانه ها از عشق هرکه گفت،تشکر شنید و رفت؛ من ماندم وُ تردید و ترس،این بهانه ها...! فهمیده اند کم شده ای از من وُ غزل؛ ماندم من وُ نصیحت و مادرانه ها! جبران نکرده است برایم هنوز هم... کمبود شانه های تورا،خواهرانه ها! دست خودم که نیست به یادت نیاورم... وای از خیال وُ عطر وُ فغان از ترانه ها!!! نفرین نمی کنم تورا که عاشقم هنوز... لعنت به من،به شعر وُ به این عاشقانه ها!
12:19
👤 @kls4989_bliss892
عاشقم.....  اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،  که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ، تو کجا ؟  کوچه کجا ؟  پنجره ی باز کجا ؟  من کجا ؟  عشق کجا؟  طاقتِ آغاز کجا ؟  تو به لبخند و نگاهی ،  منِ دلداده به آهی ،  بنشستیم  تو در قلب و  منِ خسته به چاهی......  گُنه از کیست ؟  از آن پنجره ی باز ؟  از آن لحظه ی آغاز ؟  از آن چشمِ گنه کار ؟  از آن لحظه ی دیدار ؟  کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،  همه بر دوش بگیرم  جای آن یک شب مهتاب ،  تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم...
22:09
👤 @kls4989_bliss892
بالاتر که آمد مثل اینکه تازه امیر را دیده باشد گفت : -اِ امیرجان، تو اینجایی؟ بعد رو به من ملایم تر از قبل گفت: -پاشو گلاره، چی شده؟ چرا اینجا نشستی؟ بعد رو به سپیده گفت : -سپیده این چش شده؟ از اینکه دستم اینطوری رو شد از امیر خجالت می کشیدم. مادر خم شد و دست مرا گرفت و گفت : -با تو ام گلاره چی شده؟ سپیده گفت : -فکر کنم پاش پیچ خورد عمه جون. سپیده زیر بازویم را گرفت و با کمک مادر و سپیده از جا بلند شدم،جرات رو به رو شدن با امیر را نداشتم در دلم آرزو میکردم که رفته باشد اما نرفته بود و سنگینی نگاهش را با وجود اینکه سرم را تا آخرین حد ممکن پایین انداخته بودم حس کردم، از کنارش که میگذشتیم ناخودآگاه سرم را بلند کردم و چشمم به چشمش افتاد، توی دلم یک دفعه طوفان به پا شد، آب دهانم را قورت دادم و گفتم : -سلام امیر خان. در جوابم فقط سر تکان داد و باز هم خیره نگاهم کرد،از مقابلش گذشتیم و به اتاقم رفتیم، با کمک سپیده روی تخت نشستم، سپیده در حالی که پایم را وارسی میکرد یک دفعه روی دستش کوبید و رو به مادرم گفت : -آخ آخ چقدر کبود شده، عمه جون باید ببریدش دکتر. مادر دستش را روی سرش گذاشت و گفت : -چی کار کنم حالا؟ آبروم پیش این خواستگارا رفت، گلاره نمی تونی یه تک پا بیای پایین ببینیشون؟ بهانه ی خوبی دستم آمده بود -نه مامان جان میبینی که! -خیلی خب پس من برم پایین ازشون معذرت خواهی کنم و بگم که چی شده. مادرم که رفت سپیده گفت : -امیر بدجوری چپ چپ منو نگاه میکرد. سری از تاسف تکان دادم و گفتم : -آبروم رفت سپیده، کاش قبل از اینکه اینجوری بشه خودمون بهش گفته بودیم. سپیده با بی قیدی گفت : -بیخیال دیگه که تموم شد. به صورت بیخیالش زل زدم و گفتم : -چی چی رو تموم شد تازه شروع شد. دستی در هوا چرخاند و گفت: -ای بابا غصه نخور یه چیزی میشه دیگه. بعد گویی که به یکباره یاد موضوعی افتاده باشد ناگهان دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : -راستی بازم که یه عکس دیگه ازت پیدا کرده، تو چه خل و چل شدی، گوشه گوشه ی اتاقش گمونم عکس جا ساز کردی. بی قرار گفتم : -سپیده یه حال بدی دارم . صدای تق تق در بلند شد و چند لحظه بعد در باز شد و صدای مادرم آمد که داشت تعارف میکرد. -بفرمایید خانم راد. سپیده زیر گوشم گفت : -مادرشوهرت اومد، پاشو ادای احترام کن. چند لحظه بعد خانمی وارد اتاقم شد و پشت سرش هم مادرم، به احترام سعی کردم از جایم بلند شوم که خانم جلو آمد و گفت : -راحت باش. یک لبخند تصنعی زدم و سلام کردم. -سلام عزیزم، وقتی مادرت گفت پات پیچ خورده و نمیتونی بیای پایین، گفتم من بیام ببینمت. این را گفت و بعد از سلام و احوالپرسی با سپیده کنار من روی تخت نشست، به مچ پایم که کبود شده بود و اندازه ی یک گردو باد کرده بود نگاهی انداخت و گفت : -خیلی درد میکنه؟ لبخندی زورکی زدم و گفتم : -در حالت عادی نه، میزارمش زمین خیلی اذیتم میکنه. رو به مادرم گفت : -خانم نامی پس اگه اجازه بدین، رادین بیاد بالا و اینجا صحبتاشون و بکنن. (فامیلی ناصر نامی بود و آن خانم مادرم را به فامیلی ناصر میشناخت ) مادر بر خلاف همیشه که هیچگاه طبق میل من رفتار نمیکرد گفت : -خانم راد فکر نمیکنم صلاح باشه، در مورد امر به این مهمی، الان با این وضعیتی که پیش اومده صحبت کرد، اجازه بدین یه وقت دیگه. خانم راد در حالی که گوشه ی شالش را روی شانه اش می انداخت گفت : -خانم نامی پسرم میخواد هرچه زودتر ازدواج کنه و با خانومش از ایران بره، بهتره همین امشب صحبتاشون و بکنن. مادرم در حالی که حالتی متعجب به خود گرفته بود گفت : -می بخشید خانم راد شما قبلا راجع به این موضوع صحبت نکرده بودین! -معذرت میخوام کدوم موضوع؟ -همین خارج رفتن آقا رادین منظورمه. -خب بلاخره که میگفتیم، یعنی خود رادین میخواست که به دخترخانومتون بگه، ما برای ازدواج رادین کمی عجله داریم، اگه امشب نشه اینا با هم صحبت کنن دیگه ما... منظورش را فهمیدم و میان حرفش گفتم : -اگه شما واسه ازدواج پسرتون اینقد عجله دارین بهتر بود که اصلا اینجا نمی اومدین. در حالی که معلوم بود بهش برخورده گفت : -فعلا که مثل اینکه شما دختر خانوم بیشتر از ما عجله داشتین. این را گفت و به پای من اشاره کرد. مثل آتشفشان در حال فوران شده بودم، در ذهنم دنبال جوابی میگشتم که مادرم گفت : -گلاره عجله ای نداشت واسه دیدن شازده تون، بهتره این بحث و تمومش کنیم. آن خانم در حالی که از جایش بلند می شد گفت : -آره بهتره تمومش کنیم. این را گفت و از اتاق خارج شد، مادرم هم به دنبال او رفت و اینطور شد که قضیه ی خواستگاری فیصله پیدا کرد.
11:20
👤 @kls4989_bliss892
تو گل سرخ منى تو گل ياسمنى تو چنان شبنم پاك سحرى نه از آن پاكترى تو بهارى نه بهاران از توست از تو مى‌گيرد وام هر بهار اين همه زيبايى را هوس باغ و بهارانم نيست اى بهين باغ و بهارانم تو سبزى چشم تو درياى خيال پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز مزرع سبز تمنايم را اى تو چشمانت سبز در من اين سبزى هذيان از توست زندگى از تو و مرگم از توست سيل سيال نگاه سبزت همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مى‌كاود آبی، خاکستری، سیاه - حمید مصدق ۱۳۴۳
20:55
👤 @kls4989_bliss892
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ، دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیرهٔ دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من ، با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاکِ دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ.
20:55
👤 @kls4989_bliss892
چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم چمدان بسته ام از "خواستنت" کوچ کنم تا "نبودت" بروم ، گور خودم را بکنم فصل پروانه شدن از سر من رد شده است بی هدف پیله چرا بیشتر از این بتنم؟ با تو ام میوه ی روئیده درین خارستان! زخمها دارم ازین عشق به اجزای تنم دیگر از مرگ هراسی به دلم نیست، که هست تاری از موی تو در جیب چپ پیرهنم میروم گریه کنم تا کمی آرام شود این جهنم که تو افروخته ای در بدنم چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم میروم تا نکند گریه ی من فاش کند که مسافر نشده ، فکر پشیمان شدنم شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست: "تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم" *
10:15
👤 @kls4989_bliss892
هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی می کنم که این همه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم تو نمی دانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست من هــزار و یک شب از مـــوهای ِ تو یلدا کشیدم دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی من تو را مهتـاب گون تا آسمان بالا کشیدم نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی من چـه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم زورقی  با  پلک ِ  پارو  در  دل ِ  دریا کشیدم من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که تار ِ مویت را برابر با همــه دنیــا کشیدم با چه رویــی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت! باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟ دختــری زیباتر از تــو بعد از این بر می گزینم دختری کـــه ناز ِ او را از همین حالا کشیدم بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت خاطرت  آســوده باشد  از خیالت  پا کشیدم   شهراد میدری
10:15
👤 @kls4989_bliss892
یادمه بادبادکامون یادمه خنده عروسکامون یادمه هنوزم یادم میاد تنگه غروب قصه سوار زین نقره کوب دستای حنایی مادربزرگ قصه رستم و دیو، بره و گرگ عصای پدربزرگ باصفا چرخش زغال قلیون تو هوا تکیه‌گاه بی گناه گریه‌ها تو کجا رفتی؟ کجا رفتی کجا؟ بی تو همسایه سایه‌ها شدم تن سپردم به شکست بی‌صدا بیا همبازی خوب کودکی دوباره بچه بشیم یواشکی اگه حرفی واسه خندیدن نبود تا ته دنیا بخندیم الکی یادمه وسعت پاک کوچه‌ها دل دل شنیدن صدای پا گل سرخ پرپر لای کتاب قد کشیدن تو ترانه‌های ناب فصل آسمونی یکی شدن فصل بی دوومِ خوشبختی من بهترین جایزه یک کلوچه بود همه دنیای ما یه کوچه بود تکیه‌گاه بی گناه گریه‌ها تو کجا رفتی؟ کجا رفتی کجا؟ بی همسایه سایه‌ها شدم تن سپردم به شکست بی صدا بیا همبازی خوب کودکی دوباره بچه بشیم یواشکی اگه حرفی واسه خندیدن نبود تا ته دنیا بخندیم الکی یغما گلرویی
17:31
👤 @kls4989_bliss892
گفتم که این بار برای تو بخوانم ای‌نام‌تو هر دم‌همه جا حُسن‌ِ ختامم از بس که به‌مینای دلم مهر نشاندی یک عمـر به دنبال تو مستانه خرامم گیراست میِ نابِ تـو آنقـدر که حتی بر لب‌نرسیدست‌و چنین‌مست‌مدامم هشیار نداردخبر از حال‌ِخوش‌ِمست هشـیار تریـن مسـتم و دنبال دوامم شاه‌است‌غلامی‌که‌به معشوق رسیده در راهِ رسیدن به تو ای‌عشق، غلامم دیگر نه‌نیاز است‌به‌مهتاب‌نه‌خورشید چون‌نورِ پر از مهرِ تو تابیده‌به شامم همـراه تـو هستی هـمه جا تا ابـد و دهر با هـر چه به سوی تو رود گام به گامم ای عطـرِ تو پیچیـده به هر ذرهٔ جانم باید که تو را حضـرتِ معشوق بنامم #امیر_بهنام   1401/8/4 بداهه سرایی گروه ادیبانه
17:32
👤 @kls4989_bliss892
نشین و نسوز و نساز و ببین که حرفم پر از لهجه مرحمه   برای تو و عشق واگیر تو یه عالم صبوری کنم هم کمه   نشین و نساز و نسوز و ببین که تنهایی من چقدر روشنه   یکی دست تو دست تو و دستهات داره تو سر من قدم میزنه   منم مثل تو داغه توی دلم منم مثل تو، تو دل بازی ام   یه لبخند مصنوعیه رو لبم ولی به رضای خدا راضی ام   اگه زخم توسینه سوخته ت دل من یه پا زخم هرجاییه   نگاه کن چقدر دل زمین ریخته نگاه کن بفهمی چه اوضاعیه   بده دستتو پاشو جرات بگیر که باهم از این شعله ها بپریم   حریف قدر دست بد تاس کور تو پا پس نکش بازی و می بریم   آهای تیغه سر به زیر تگرگ نگاتو به بعد از زمستون بدوز   الان وقت خوبی واسه مرگ نیست علمدار هنگ بهاری هنوز     تو باید بتونی شب و سر کنی درسته جهان زشت و بی ریخته   درسته کلاه درختا پسه درسته تبر زهرشو ریخته   تا زخم زمستون به کفرت رسوند تو پیغمبر بستن زخم باش   اگه داغ اشکی تنور غمی خودت آبرو شعله اخم باش   کجا میزنی سیم آخر کجا عزیز دلم سیم آخر منم   تو ساز دل روشن و کوک کن خودم کل این قطعه رو میزنم   ببین تا ابد از تو باید بگم تو تنها رفیق بد و خوبمی   واسه بردنت جونمو باختم مدال درشت طلاکوبمی   آره تا ابد از تو باید بگم زیاد وکمت شاهکار خداست   تو از پهنه اون طرف اومدی یکی مثل تو این طرف کیمیاست   برام مثل هرشب لالایی بخون که خواب از لبای تو بالا میاد   میخوام سر بذارم رو زخم دلت دلم انحنای صداتو میخواد   ولم کن یه کم باتو آروم شم منو با خودت خوب تنها بذار   یه جوری منو با خودت دوست کن همه دوستامو بذارم کنار   تو تاریخ تقویم این زندگی تو هر عصر تعطیل کیفورمی   تومهتاب ناب لب پنجره تو یه جشن شیک و جمع و جورمی   قدم می زنم با تو این جاده رو دلم لک زده راه و با تو برم   پل خواب آهنگ تو حنجره ت سیاه بیشه های نگاتو برم   منو توی مشتت بگیر و ببر منو با خودت رد کن از دورها   ببر تو حریم پری زاده ها ببر تو شریان انگور ها   عجیب و نجیب و شریف و حریف تمام تو تعبیر این واژه هاست   بدون تو بودن غلط کردنه بدون تو اصلا جهان اشتباست   نباید اسیر تب ماه شی نباید از این ارتفاع بپری   تو باید خودت رو بگیری به دوش تو سرباز این جوخه آخری   نگاه کن به من، این من غرق تو برای تو یک عمر و پرپر زدم   برای دوباره تو رو داشتن به هر احتمالی بگی سر زدم   اگه عشق بودن برازندته بکوب آخرین میخ و رو زندگی   تو باید مسلح به امید شی که دارندگی و برازندگی   غم هیچ و پوچ زمان و نخور که هرکی یه جوری غم و می‌خوره   به هر جا نگاه می‌کنی درد هست واسه رنج بردن بهونه پره   ما با هم مسیر و سفر می کنیم جدا شو از این چارچوب سیاه   واسه زندگی مرگ اگه اشتباست بخون پشت من: زنده باد اشتباه   دوباره تو رو از شب زخمی و از این درد افعی جدا می کنم   با دستای خالی تو بن بست ها جلو می رم و کوچه وا میکنم   تو معجون تنهایی و عمرمی نمیذارم از حوصله ام سر بری   اگه توی احوال بد دیدمت نباید که با حال بدتر بری   من انگیزه دارم ، تو انگیزمی تو هر موقعیت عزیز دلی   بهاری تو باغ خیالی فرش تو ماهی تو این مغرب کاهگلی   زمین از زمرد بسازه منو جهان و بلرزونه با هق هقم   بدهکاره دنیا به امثال من ببین گفتنی نیست چقدر عاشقم   دوباره منو توخودم دود کن دوباره خداوند این خونه باش   بلند شو بزن زیر گوش شکست همون آدم پاک دیوونه باش   منم که همینجام کنار خودت قدم از قدم برنمی دارمو   تو سینه ام سلامت نگه داشتم همه خاطرات پراکنده مو …….
17:33
👤 @kls4989_bliss892
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان خود پسند ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ای ستاره ها چه شد که بر لبان او آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد جام باده سرنگون و بسترم تهی سر نهاده ام به روی نامه های او سر نهاده ام که در میان این سطور جستجو کنم نشانی از وفای او ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنان خاک کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست تا که کام او ز عشق خود روا کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سر به دار سر به دامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره ها کز آن جهان جاودان روزنی به سوی این جهان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟.
17:33
👤 @kls4989_bliss892
خوب من، اضطراب کافی نیست جسدم را برایت آوردم هی بریدی سکوت باریدم بخیه کردی و طاقت آوردم در تنم زخم و نخ فراوان است سر هر نخ برای پرواز است تا برقصاندم، برقصم من او او خداوند خیمه شب باز است از تبار خروش و طغیان بود رشته آتشفشانِ بر موهاش چشم هایش عصاره خورشید زیر رنگین کمان ابروهاش با صدایش ترانه هایم را یک به یک رو به راه می کردم مرده دست پاچه ای بودم تا به چشمش نگاه می کردم بدنش را چگونه باید گفت ساده نیست آنچه در سرم دارم من که در وصف یک سرانگشتش یک لغت نامه واژه کم دارم زندگی اتفاق خوبی بود آخرش با نگاه بهتر شد چشم هایت همیشه یادم هست هر نگاهی به مرگ منجر شد از کدامین جهان سفر کردی؟ نَسَبَت از کجای منظومه است؟ که به هر دانه دانه سلولت جای یک جای دور معلوم است مردم از دین خروج می کردند تا تو سمت گناه می رفتی شهر بی آبرو به هم می ریخت در خیابان که راه می رفتی زندگی کردمت بهانه من غیر تو هر چه زنده را کشتم چند سال است روزگار منی مثل سیگار لای انگشتم دور تا دورم ابر مشکوکی است جبهه های هوای تنهایی فصل فصلم هجوم آبان هاست تف به جغرافیای تنهایی مثل دوران خاله بازی بود مثل یک مرد مرده خوانده شدم ای خدای تمام شیطان ها از بهشتی بزرگ رانده شدم دختر کوچه های تابستان طعم شیرین و داغ خردادی من خداوند بیستون بودم تو به فکر کدام فرهادی؟ چشم هایت کجای تقویمند؟ از چه فصلی شروع خواهی کرد؟ واژه واژه غروب زاییدم از چه صبحی طلوع خواهی کرد؟ تو نباشی تمام این دنیا مملو از مردهای بیمار است تو نبودی اذیتم کردند زندگی سخت کودک آزار است خانه ام را مچاله ات کردم جای خالیت روی تختم ماند حسرت سیب های ممنوعه روی هر شاخه درختم ماند هر دو از کاروانِ آواریم هر دوتا از تبار شک، یا نه؟ ما به فریاد هم قسم خوردیم هردوتا درد مشترک، یا نه؟ گیرم از چنگ، جان به در ببری گیرم از تن فرار خواهی کرد عقل من هم فدای چشمانت با جنونم چه کار خواهی کرد؟ سی و یک روز درد دربدری سی و یک هفته کودکی کردن سی و یک ماه خسته ام کردی سی و یک سال طاقت آوردن در تکاپوی بودنت بودم زخم های همیشه ام بودی بت سنگین سنگ در هر دست دشمن سختِ شیشه ام بودی می روی نم نم و جهانم را ساکت و سوت و کور خواهی کرد لهجه کفش هات ملتهب اند بی شک از من عبور خواهی کرد در همین روزهای بارانی یک نفر خیره خیره می میرد تو بدی کردی و کسی با عشق از خودش انتقام می گیرد خبرم را تو ناشِنیده بگیر قصه ات را به زنده ها بسپار کودکت هم، کودکت هم مرید چشمت شد نام من را به روی او بگذار بعد مرگم سری به خانه بزن زندگی تر کنی حضورم را تا بیایی شماره خواهم کرد ردپاهای دُور گورم را آخرم را شنیده ای اما در دلت هیچ التهابی نیست با تو مرگ و بدون تو مرگ است عشق را هیچ انتخابی نیست #علیرضا_آذر
18:14
👤 @kls4989_bliss892
۲۰۱۷
23:33
👤 @kls4989_bliss892
.
20:18
👤 @kls4989_bliss892
👍
05:33
👤 @kls4989_bliss892
전국좌표 주문가능 주문@Tank_BL 서울,인천,수원,일산,대전,천안 청주,대구,부산,울산,창원, 광주 최상급안전딜칼좌표 비밀대화 필수 분실률0 코인결제 구글시세 (수수료 본인부담) (안전 대행사 제공 / 주민번호 제공) ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 상담문의 @Tank_BL 인증채널 (문의하시면 채널공유)
수집된 미디어
10:14
👤 수집된 참여자
  • @
    @kls4989_bliss892